تبليغاتX
تیهو

تیهو

عشق را مجالی نیست...حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت می دارد

"حالا خیال کن اینجا بغداد"

و  سلام دوباره  هر چند دیر

...

فکر می کنی کافیست

شبها به پهلوی راست بخوابی و

اوازهای قبیله بی پیر را

به شش جهت پرتاب کنی؟

نحوست این خاک

نرم نرم  از شانه هایت بالا می رود

چنبره میزند روی پلک ها

زبانت را برمی گرداند به چند روزگی

دهانت  بوی ماهیان مرده میگیرد

و گیاهان هرز

از گرد استخوانت ابستن می شوند

این

خون هفت ساله فرزندان توست

که لب پر میزند در تنگ های بلور

به خیالت خواب دیده ای اما

مردان قبیله

از اغوشی به اغوشی پهلو به پهلو می شوند

و سایه های دراز و کوتاه 

زمزمه های تازه ای به سینه نوزادان سنجاف میکنند.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:3 توسط صالحه سادات مرتضی نیا |

 

بدرقه...

 

اینقدر عاشقانه  نگاهم نکن

گیسوانم را فروختم

راهی خریده باشم

برای رفتن

اینجا

سرزمین عجایب نیست

که ادمها

کاشته میشوند در خاک و

سنگ ها

می پرند به اطراف

برای رفتن

این راه

به قدر کافی عجیب هست

سنگی بردار برای بدرقه

اینقدر عاشقانه نگاهم نکن

پیشانیم بلند نیست

دیر بجنبی

جاده ای شده ام مدفون                          

در کوره راه گورستانی متروک

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:19 توسط صالحه سادات مرتضی نیا |

اینجایم من

بر تلی از خاکستر.....

                      حسین پناهی

یک غزل

دیگر چرا درنگ!جهان را خبر کنید

با گیسوان چیده  مرا شعله ور کنید

برپا کنید اتش رسوایی  مرا

سرمست ازین محاکمه شب را سحرکنید

این بزم با شکوه بهانه ست تا لبی

با خون عاشقان گرفتار تر کنید

من از گناه خویش پشیمان نمی شوم

جای گذشت نیست مبادا خطر کنید

با هبچ شوکران و شرنگی نمیشود

از اینکه هست کام مرا تلخ تر کنید

وقتش رسیده ایت که خاکستر مرا

با بادها و بادیه ها همسفر کنید

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:41 توسط صالحه سادات مرتضی نیا |

غزلی از بلند شبهای دیماه ۸۵

....

چشم بر مردمک تیره او دوخته ام

تا به ذهنم برسد هرچه که آموخته ام

عشق در حوصله ام نیست ولی میدانم

نفرت این است که من در دلم اندوخته ام

گرچه دامانم از آتش به سلامت رد شد

تا ابد شعله ور است آه دل سوخته ام

تیره گی بر سرم آوار شدست از وقتی

چشم بر مردمک تیره او دوخته ام

میشود دید به چشمان خودم خواهد رفت

دود این شعله که با خشم خود افروخته ام

 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 12:28 توسط صالحه سادات مرتضی نیا |

سکوت من از گوش های که سنگین تر نیست؟

سکوت من از صدا پره.صداهایی که به هم کشیده میشن..از هم میگذرن..دور میشن و انگار که همینجان..زیر گوشت.صداهایی که می خوان شنیده بشن و نشنیده گرفته بشن..مثل حرفایی که هست.هست و به زبون نمیاد..یا میاد و به صداهای دیگه کشیده میشه..ازاونا میگذره..دور میشه وباز همینجاست..درست زیر گوشت

اما دیگه نه صدائیه که بشناسی نه حرفیه که بفهمی

فقط میاد و تا ابد تو سرت لونه میکنه

مگه اینکه گوشهات از سکوت من سنگین تر نباشه وحال شنیدن چند تا شعر داشته باشی..!

(من می خوام ازغزل های دور شروع کنم وبه غزلها وسپیدای نزدیک برسم)

. همراه شو عزیز...

...

هنوز محو تماشای این خیابانم

دو ساعت است که پیوسته زیر بارانم

بریده اند پیاپی از اسمان گیسو

ورشته هایی ازان مانده روی دستانم

چگونه بوی خوش سبزه های نم خورده

مرا به یاد تو انداخته نمی دانم

فقط نشسته ام اینجا ودر خیال خودم

بدون وقفه برای تو شعر می خوانم

برای ثانیه هایی که رفت از دستم

برای ثانیه هایی که بی تو می مانم

...

ومن که از لحظات گذشته تازه ترم

درست مثل همین لحظه رو به پایانم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 16:18 توسط صالحه سادات مرتضی نیا |